حل یک مشکل کوچک!

حل یک مشکل کوچک!

..::: وبلاگ شخصی یک کامپیوتری! :::..

Yemen ifyemen
پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۲ بهمن ۹۴، ۲۲:۳۴ - خود رسول حسن پور
    ????????????????
  • ۲۷ مرداد ۹۴، ۱۹:۱۸ - امیرحسین چگونیان
    قشنگ بود
  • ۲۴ مرداد ۹۴، ۱۶:۴۳ - رسول
    احسنت
یک جمله

۲۱۱ مطلب با موضوع «خود درگیری! :: شعر» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

تو برو، که من ازینجا بنمی‌روم به جایی

کی رود ز پیش یاری، قمری، قمر لقایی؟!

تو برو، که دست و پایی بزنی به جهد و کسبی

که مرا ز دست عشقش بنماند دست و پایی

  • ۰
  • ۰

سبک بالان خرامیدند و رفتند

مرا بیچاره نامیدند و رفتند

 

سواران لحظه‌ای تمکین نکردند

ترحم بر من مسکین نکردند

 

سواران از سر نعشم گذشتند

فغان‌ها کردم، اما برنگشتند

  • MHK448
  • ۰
  • ۰

گفتم ببینمت شاید که از سرم دیوانگی رود
زان دم که دیدمت دیوانه تر شدم
با یک خیال خام  افتاده ام به دام
از ره به در شدم دیوانه تر شدم

  • ۰
  • ۰

همه‌کس‌ کشیده محمل به جناب‌ کبریایت

من و خجلت سجودی که نکرده ام برایت

نه به خاک دربسودم نه به سنگش آزمودم

به‌کجا برم سری راکه نکرده‌ام فدایت

  • ۰
  • ۰

امشب در سر شوری دارم
امشب در دل نوری دارم


باز امشب در اوج آسمانم
باشد رازی با ستارگانم

  • ۰
  • ۰

از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا

هر ذره خاک ما را آورد در علالا

سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته

چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی

  • ۰
  • ۰

 رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

  • ۰
  • ۰

با آن که می‌رسانی آن باده بقا را

بی تو نمی‌گوارد این جام باده ما را

 

مطرب قدح رها کن زین گونه ناله‌ها کن

جانا یکی بها کن آن جنس بی‌بها را

  • ۰
  • ۰

آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ

 

ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر

ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ

  • ۱
  • ۰

شکنجه میکنی مرا،مرا که سخت خسته ام
چگونه میزنی مرا،منی که دست بسته ام

مرا چه ساده باختی میان این قمار ها
منی که همچو بت ترا،به سجده می نشسته ام

  • ۰
  • ۰

من مرغ عشق حیدرم

امشب پرستوی علی از آشیان پر می کشد

                                                                        داغ فراق فاطمه ،آخر علی را می کشد

روح و روانم هم آشیانم یا فاطمه یا فاطمه

                                                                        اسما بریز آب روان بر روی گل برگ گلم

  • ۰
  • ۰

میروی اما چرا آتش به جانم میزنی
در شمار عاشقان قبری به نامم میزنی


میروی آهسته داری میبری من را کجا 
روح را با رفتنت کردی چرا از تن جدا

  • ۰
  • ۰

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود

وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

 

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولیک به خون جگر شود

  • ۰
  • ۰

 خیال‌انگیز و جان‌پرور چو بوی گل سراپایی

نداری غیر از این عیبی که می‌دانی که زیبایی

 

من از دلبستگیهای تو با آیینه دانستم

که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق‌تر از مایی

  • ۰
  • ۰

عاقلان و عاشقان

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

  • ۰
  • ۰

خسرو شیرین دهنان

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت

گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

  • ۰
  • ۰

 حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 با تو ام  !  با تو  !  خدا را  ! بزنم یا نزنم ؟

 

همه ی حرف دلم با تو همین است که دوست  

 چه کنم ؟  حرف دلم را بزنم یا  نزنم ؟

  • ۰
  • ۰

آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتش‌افشان خوشتر است


هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است

  • ۰
  • ۰

دلا امشب به سـر دارم هــوای کــوی جانــان را
بسی شــوق سفـــر دارم زدایم داغ هجــــران را
به بــاغ خاطــرم امشب نشستــه گـــرد غمهایم
زدانـــه دانــه اشکم کنـم من یــــاد زهـــرایم

  • ۰
  • ۰

   افتاده در این راه، سپرهای زیادی    
    یعنی ره عشق است و خطرهای زیادی
    
    بیهوده به پرواز میندیش کبوتر!    
    بیرون قفس ریخته پرهای زیادی
    
    این کوه که هر گوشه آن پارۀ لعلی است    
    خورده است بدان خون جگرهای زیادی
    
    درد است که پرپر شده باشند در این باغ    
    بر شانۀ تو شانه به سرهای زیادی
    
    از یک سفر دور و دراز آمده انگار    
    این قاصدک آورده خبرهای زیادی
    
    راهی است پر از شور، که می بینم از این دور    
    نی های فراوانی و سرهای زیادی
    
    هم در به دری دارد و هم خانه خرابی    
    عشق است و مزینّ به هنرهای زیادی
    
    بیچاره دل من که در این برزخ تردید    
    خورده است به اما و اگرهای زیادی
    
    جز عشق بگو کیست که افروخته باشند    
    در آتش او خیمه و درهای زیادی...
    

سعید بیابانکی

  • MHK448