حل یک مشکل کوچک!

حل یک مشکل کوچک!

..::: وبلاگ شخصی یک کامپیوتری! :::..

Yemen ifyemen
پیام های کوتاه
آخرین نظرات
  • ۱۲ بهمن ۹۴، ۲۲:۳۴ - خود رسول حسن پور
    ????????????????
  • ۲۷ مرداد ۹۴، ۱۹:۱۸ - امیرحسین چگونیان
    قشنگ بود
  • ۲۴ مرداد ۹۴، ۱۶:۴۳ - رسول
    احسنت
یک جمله

۵ مطلب با موضوع «روانشناسی :: هدف» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

مشکلات

کشاورزى الاغ پیرى داشت که یک روز اتفاقى به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعى کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس براى اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجى او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روى سر الاغ خاک مى‌ریختند اما الاغ هر بار خاک‌هاى روى بدنش را مى‌تکاند و زیر پایش مى‌ریخت و وقتى خاک زیر پایش بالا مى‌آمد، سعى می‌کرد روى خاک‌ها بایستد. روستایى‌ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همین‌طور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد...
نتیجه اخلاقى: مشکلات، مانند تلى از خاک بر سر ما مى‌ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویى بسازیم براى صعود

  • MHK448
  • ۰
  • ۰

من رفتنى هستیم!


آمد پیشم. حالش خیلى عجیب بود. فهمیدم با بقیه فرق مى‌کنه.
گفت: حاج آقا یک سوال دارم که خیلى جوابش برام مهمه.
گفتم: اگر جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم.
گفت: دارم مى‌میرم.
گفتم: یعنى چى؟
گفت: دکتر گفته.
گفتم: دکتر دیگه‌اى؟ خارج از کشور؟
گفت: نه، همه اتفاق نظر دارن. خارج هم کارى نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاءالله که بهت سلامتى میده.
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده‌ایه و نمیشه گولش زد.
گفتم: راست میگى. حالا سؤالت چیه؟
گفت: من از وقتى فهمیدم که دارم مى‌میرم، خیلى ناراحت شدم و از خونه بیرون نمى‌اومدم. کارم شده بود توى اتاق موندن و غصه خوردن. تا این که یک روز به خودم گفتم تا کى منتظر مرگ باشم. خلاصه یک روز صبح از خونه زدم بیرون. مثل همه شروع به کار کردم امّا با مردم فرق داشتم. چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کس دیگرى نداشت. خیلى مهربون شدم. دیگه رفتارهاى غلط مردم خیلى اذیتم نمى‌کرد. با خودم مى‌گفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن. آخه من رفتنى‌ام و اونا انگار نه. سرتونو درد نیارم. من کار مى‌کردم اما حرص نداشتم. بین مردم بودم امّا بهشون بدى نمى‌کردم و دوستشون داشتم. ماشین عروس که مى‌دیدم از ته دل شاد مى‌شدم و براشون دعا مى‌کردم. گدا که مى‌دیدم از ته دل غصه مى‌خوردم و بدون این که حساب و کتاب کنم، کمک مى‌کردم. مثل پیرمردها براى همه جوونا آرزوى خوشبختى مى‌کردم. الغرض این که این ماجرا منو آدم خوبى کرد. حالا سؤالم اینه که من که به خاطر مرگ خوب شدم، خدا این رو قبول مى‌کنه؟
گفتم: بله، آدما تا دم رفتن خوب شدنشون براى خدا عزیزه.
آرام‌آرام خداحافظى کرد و تشکر کرد و داشت مى‌رفت.
گفتم: راستى نگفتى چقدر وقت دارى؟
گفت: معلوم نیست، بین یک روز تا هزار روز؟
یک چرتکه انداختم، دیدم منم تقریباً همین قدر وقت دارم.
با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
من که هم کفرم داشت در مى‌اومد و هم از تعجب داشتم شاخ در مى‌آوردم، گفتم: پس چى؟
گفت: رفتم دکتر پرسیدم مى‌تونید کارى کنید که نمیرم؟ گفت نه. گفتم: خارج چى؟ باز گفت نه، اون‌ها هم نمى‌تونن کارى کنن. خلاصه، حاجى ما رفتنى هستیم. کى‌اش فرقى داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد.

 

منبع: http://www.ravanyar.com

448: میگن از حجه الاسلام پناهیان هست(اینم منبع خوب شد)

  • MHK448
  • ۰
  • ۰

درختى جادویى درون

مسافرى خسته که از راهى دور مى‌آمد، به درختى رسید و تصمیم گرفت که در سایه آن قدرى اسـتراحت کند غافـل از این که آن درخت جـادویى بود، درختى که مى‌توانست آن چه که بر دلش مى‌گذرد برآورده سازد...!
وقتى مسافر روى زمین سخت نشست با خودش فکر کرد که چه خوب مى‌شد
اگـر تخت خواب نـرمى در آن جا بود و او مى تـوانست قـدرى روى آن بیارامد.
فـوراً تختى که آرزویـش را کرده بود در کنـارش پدیـدار شـد !
مسافر با خود گفت: چقدر گـرسـنه هستم. کاش غذاى لذیـذى داشتم...
ناگهان میـزى مملو از غذاهاى رنگارنگ و دلپذیـر در برابرش آشـکار شد. پس مـرد با خوشحالى خورد و نوشید...
بعـد از سیر شدن، کمى سـرش گیج رفت و پلـک‌هایش به خاطـر خستگى و غذایى که خورده بود سنگین شدند. خودش را روى آن تخت رهـا کرد و در حالـى که به اتفـاق‌هاى شـگفت‌انگیـز آن روز عجیب فکـر مى‌کرد با خودش گفت: قدرى مى‌خوابم. ولى اگر یک ببر گرسنه از این جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـرى ظاهـر شـد و او را درید...
هر یک از ما در درون خود درختى جادویى داریم که منتظر سفارش‌هایى از جانب ماست.
ولى باید حواسـمان باشد، چون این درخت افکار منفى، ترس‌ها، و نگرانى‌ها را نیز تحقق مى‌بخشد.

بنابراین مراقب آن چه که به آن مى‌اندیشید باشید...

 

منبع: http://www.ravanyar.com

  • MHK448
  • ۰
  • ۰

نیکى و بدى در شام آخر

 لئوناردو داوینچى موقع کشیدن تابلو «شام آخر» دچار مشکل بزرگى شد: مى‌بایست «نیکى را به شکل عیسى» و «بدى» را به شکل «یهودا» یکى از یاران عیسى که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر مى‌کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل هاى آرمانى اش را پیدا کند.
روزى دریک مراسم, تصویر کامل مسیح را در چهره یکى از جوانان یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هایى برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود؛ اما داوینچى هنوز براى یهودا مدل مناسبى پیدا نکرده بود ... کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشى دیوارى را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستى را در جوى آبى یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند, چون دیگر فرصتى برى طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی‌فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوینچى از خطوط  بی‌تقوایى، گناه و خودپرستى که به خوبى بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه بردارى کرد وقتى کارش تمام شد گدا، که دیگر مستى کمى از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشى پیش رویش را دید، و با آمیزه‌اى از شگفتى و اندوه گفت: من این تابلو را قبلاً دیده‌ام! داوینچى شگفت‌زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعى که در یک گروه آواز می‌خواندم, زندگى پراز رویایى داشتم، هنرمندى از من دعوت کرد تا مدل نقاشى چهره عیسى بشوم

نیکى و بدى یک چهره دارند؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام چه زمانى سر راه انسان قرار بگیرند.
 

  • MHK448
  • ۰
  • ۰

به نظر من آدم‌ها دو دسته هستن:
یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...   یا بى پول‌ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...
یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...   یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...
یا از من سرسخت‌ترن که بهشون میگم کله خر و ...   یا بى‌خیال‌ترن که بهشون میگم ببو و ...
یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...   یا ساده‌ترن که بهشون میگم هالو و ...
یا از من شجاع‌ترن که بهشون میگم بى‌کله و ...   یا از من محتاط‌ترن که بهشون میگم بى‌عرضه و ...
یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...   یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...
یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...   یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلى و ...
یا از من مردم‌دارترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...   یا رو راست‌ترن که بهشون میگم احمق ...
کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت

 

منبع: http://www.ravanyar.com

  • MHK448